Lilypie Second Birthday tickers سو.ر.نا

سو.ر.نا
 
من یه همسر گل و مهربون و یه دختر ملوس متولد شهریور 86 دارم. اين وب رو وقتی دلمون می‌خواست ني‌ني دوم‌مون (سو.ر.نا) هم به جمع ما اضافه بشه درست كردم و در مورد خاطرات و تجربيات خودم در مورد فرزند دوم، دوران بارداري و انشالله روزهاي بعد از تولدش توش مي‌نويسم.

 

از سر شلوغی این روزا تو اداره حتی نرسیدم بیام و گزارش دکتر رفتنم رو بدم!

چهارشنبه (25/01/1389) نوبت دکتر داشتم. باید جواب سونو و آزمایشاتم رو نشون می‌دادم! خدا رو شکر دکتر گفت که همه چیز خوب و اوکیه...

فقط یه چیزی گفت که خیلی نگرانم کرده! گفت جواب تست سرخجه‌ت منفیه! گفتم مگه می‌شه! من که قبل از بارداری اولم واکسنش رو زدم! مگه تا 10 سال اعتبار نداره!؟

گفت: برای منم عجیبه! یا واکسنش معتبر نبوده و یا آزمایش اشتباه کرده! حالا خیلی نگران نشو فقط از بچه ها و افراد سرماخورده حسابی دوری کن!

خبر نداشت که در همون روز هم دخملی و هم همسری سرما خورده بودند و هنوزم که هنوزه همسری خوب نشده و دیشب کلی هم تب داشت!

از خانم دکتر خواستم ببینه می‌تونه توی مطب با دستگاه داپلر صدای قلبش رو بشنوه که گفت برای هفته 10 خیلی زوده ولی امتحان می‌کنم. بعدش خوابیدم روی تخت و درحالی که همسری هم گوشی‌ش رو آماده کرده بود تا صدا ضبط کنه، خانوم دکتر دنبال صدای قلبش گشت. کلی تلاش کرد بعدش گفت من می‌تونم یه صداهای دوری رو بشنوم ولی برای شما قابل تشخیص نیست. نگران هم نشو چون اصلاً تو این سن صداش با این دستگاه قابل شنود نیست!

وضعیت گوارشی‌م شکر خدا خیلی بهتره و به مرور داره اون حالت سنگینی بعد از خوردن غذا و دیر هضم شدن غذام از بین می‌ره!

2 کیلو نسبت به ماه قبل چاق شدم! (شدم 54 کیلو!!) باید یه کم خوردنم رو کنترل کنم! آخه از وقتی کمی اوضاع گوارشی‌م بهتر شده خیلی می‌خورم!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٩ توسط وفا

 

نمی‌دونم اسمش رو باید ویار بذارم یا نه؟! این روزها خصوصاً دم غروب که می‌شه آی دلم هوس رشته دوغ میکنه که بیا و ببین! واسه این می‌گم نمی‌دونم ویاره یا نه چون قبل از بارداری هم من همیشه دم غروبا هوس این آش به سرم می‌زد ولی خیلی جدی‌َ نمی‌گرفتم! اما این روزا بسی به این هوس پاسخ‌های مثبت می‌دهیم! پاسخ دادنی!

راستش این آش یه آش من درآوردیه (یا بهتره بگم مامان درآوردی!) که همون آش رشته است منتها بدون حبوبات!

یعنی شامل سبزی آش و رشته و پیاز داغ و نعنا داغ به میزان فراوان! همین! بعدشم اینکه به جای کشک با ماست (اونم ماستی که ترش باشه) خورده میشه! ضمناً باید شل باشه یعنی مثل آش رشته سفت نیست!

در عرض نیم ساعت هم درست می‌شه! فقط کافیه سبزی آش توی فریزر داشته باشی! باقی داستان فقط سه سوت طول می‌کشه!

تازه همسری رو هم دچار کردم و اونم پا به پای من می‌شینه و از این آش می‌کشه و می‌خوره! دیگه بعدش که دو نفری و گاهی سه نفری (دخملی هم یه مشارکت کوچولویی می‌کنه!) یه قابلمه رشته دوغ رو خوردیم دیگه از شدت انفجار یه گوشه پس می‌افتیم و هی چند دقیقه یه بار می‌گیم: واااااای چقدر چسبید! چه حالی داد!

دیشب هم کلی به این مراسم پرداختیم و الان هم باز دوباره هوسش زده به سرم! جای شکرش باقیه که یه کاسه از آش دیشب باقی مونده!

پ.ن: یکی دو روزه یه چیزهایی رو تو شکمم حس میکنم! برای خودمم باور کردنی نیست ولی دقیقا انگار یکی داره گوشه سمت چپ دلم رو با انگشت فشار میده! شایدم حرکات روده ای باشه و من توهم زدم! ببین همین الانم زد!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢۳ توسط وفا

 

این روزها به خصوص هفته پیش خیلی اوضاع معده‌م به هم ریخته بود... احساس دل پیچه، نفخ شدید، بی‌اشتهایی، کش و قوس توی روده‌ها و ... همه‌ش باد گلو (گلاب به روتون) دارم و حس می‌کنم توی دلم پر باده اما تقریباً هیچ بادی خارج نمی‌شه! فکر کن! همه‌ش حس می‌کنی الانه که یه صدایی ازت در بیاد و می‌دویی توی دستشویی اما بعدش می‌بینی که توهم بوده! تا شب همین بساط به راهه و تازه نیمه‌های شب یه کمی از اون باد می‌خواد تخلیه بشه! و من از ترس اینکه همسری از صدا و یا بوهای نامطبوع (بازم ببخشید! خوب دارم حالات این روزهام رو می‌نویسم دیگه!) بد خواب بشه تا خرخره می‌رم زیر لحاف تخت!

سرعت جلو آمدن شکم‌م یه چیزی تو مایه‌های سرعت نوره!

دیشب خونه مامان اینا مهمون بودیم! همه تا چشم‌شون به من و شکم‌م می‌افتاد دهنشون تاق باز می‌موند که اگه شکم دو ماهه اینه پس وای به حال نه ماه! بی‌اغراق باید بگم که ابعاد شکم‌م به 4 ماه بارداری می‌خوره! من و باش که می‌خواستم تو اداره حالا حالاها کسی نفهمه! اما مطمئنم که همه یه بوهایی بردن و دارن آهنگ هیچ اتفاقی نیفتاده می‌زنن! خوب بزنن! همینه که هست! اصلاً هم دلم نمی‌خواد مثل دفعه قبل که خیلی رمانتیک و پراحساس خبر بارداریم رو با یه کلیپ نی‌نی‌گولانه به همه اعلام کردم (تو یه ماه نیمگی) اینبار هم خودم اعلام کنم! مگه زوره!

چهارشنبه نوبت دکتر دارم. باید جواب آزمایش (که پس فردا آماده می‌شه) و سونو رو به دکتر نشون بدم....

نمی‌دونم چرا؟ ولی یه دلشوره‌ای دارم...

توکل بر خدا...

عسل مامان! قربونت برم من که حسابی داری خودتو به همه نشون می‌دی... مواظب خودت باش و خوب خوب رشد کن! من مراقب همه چیز هستم. تو خوب بخور...خوب استراحت کن و خوب خوب رشد کن...

بوس بوس جیگر طلای من!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٢ توسط وفا

خوب!

من دیروز به همراه همسری و دخملی رفتم سونو گرافی! آخه بعدش قرار بود جایی بریم عیددیدنی ...

وقتم ساعت 5/5 بود و من یه بار مجبور شدم ساعت 4 برم دستشویی و باید تا ساعت مقرر هم مثانه‌م پر می‌بود! این بود که سه تا بطری آب رو ظرف نیم ساعت خوردم! دیدم خبری نیست! ساعت 5/ 5 که مطب بودیم هنوز مثانه‌م پر نشده بود. یه یه ربعی که منتظر نشستیم انگار که همه سیلاب‌های جهان به سمت مثانه من سرازیر شده بودند. وااااااااااااااااای که تو همون یه ربع بعدی من چی کشیدم! اونقدر مثان‌م پر شده بود که داشت منفجر می‌شد. اصلاً نفس‌م به شماره افتاده بود. با خواهش از منشی خواستم که نفر بعدی من باشم (انگار وقت قبلی اونجا چیزی شبیه کشک بود!) اونم قبول کرد. تا نفر قبلی بیاد بیرون و من برم تو هزار سال نوری طول کشید. تو همین فاصله به همسری گفتم من دیگه تنمی‌تونم تحمل کنم بریم یه روز دیگه بیایم!!!!!!!!! که دیدم در باز شد. داشتم پر در می‌آوردم .

منشی اومد دم در و گفت دختر کوچولون نمی‌تونه بیاد تو! به خاطر همین همسری مجبور شد بیرون پیشش بمونه و من تنهایی رفتم تو هر چند خیلی دلم می‌خواست همسری هم با من بیاد. 

 رفتم تو و به خانم دکتر گفتم خیلی حالم بده و اونم سریع مشغول شد. دستگاه رو که می‌ذاشت رو شکمم همه‌ش دلهره داشتم مثانه‌م طاقت نیاره و اتاق و تخت و همه چیز رو سیل ببره! منقطع نفس می‌کشیدم و اما تو این بین به خانم دکتر گفتم:

-          شما به حال من توجه نکنین ها! کارتون رو بکنین!

-          خیال راحت عزیزم. من کارم رو می‌کنم. ضمناً الان تموم می‌شه. اینم نی‌نی شما. همه چیزش نرمال و اوکیه... ضربان قلب هم داره (دستگاهش صدا نداشت یا شاید صداش رو بسته بود!) الان حدود 26 میلیمتره و از نظر ابعاد سنش 9 هفته و 4 روزه (به حساب خودم باید 9 هفته می‌بود) تموم شد. برو خودت رو راحت کن! (یعنی پیش به سوی دستشویی!)

-          پس خیالم راحت باشه؟ همه چیزش خوب خوب بود؟

-          بله عزیزم. همه چیزش... به سلامت! برو تا نریخته!

در اتاق رو باز کردم و تقریباً تا دستشویی دویدم! خدا رو شکر مطب خلوت شده بود وگرنه آبروم رفته بود!

تازه از دستشویی که اومدم با همسری نشستیم و با لذت و اشتیاق جواب سونو رو می‌خوندیم و قربون صدقه عکس‌ش تو سونو می‌رفتیم...

عسل بلای مامان مواظب خودت باش و حسابی رشد کن ...



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱٦ توسط وفا

 

امروز نوبت سونو دارم. تازه صبح کله سحر هم رفتم و آزمایش خون و ادرار دادم. یعنی یه چکاب کامل!

یاد سونو و اینکه قراره امروز برای اولین باز صدای گروپ و گروپ قلب نازنین‌‌ش رو بشنوم دلم رو پر از شور و هیجان می‌کنه!

دروغ چرا! دلشوره هم دارم. دلشوره اینکه خدا کنه همه چیز خوب و عادی و نرمال باشه...

فقط نمی‌دونم چرا جواب آزمایش اینقدر دیر آماده می‌شه! تو برگ جواب زده 24 فروردین! اووه یعنی 9 روز دیگه!

ای خدا! خودت کمک کن همه چیز خوب باشه... آزمایش... سونو... صدای قلب... سلامت جنین...

آمین!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱٥ توسط وفا

 

نمیدونم طبیعت بچه دوم اینو اقتضا میکنه یا چی؟!

به اندازه بچه اول حواسم به این نی‌نی تو راهی نیست! یعنی با اینکه یادمه حامله‌م و یه نی‌نی کوچولو همراهمه اما گاهی اوقات بهش فکر نمی‌کنم! به اندازه اولی قربون صدقه‌ش نمی‌رم! باهاش حرف نمی‌زنم!

شایدم دارم به خودم تلقین می‌کنم!

دیروز به همسری گفتم برام یه کم کُندر بخر! یادته سر دخملی چقدر کندر می‌خوردم تا با هوش بشه... این طفلی مگه گناهی کرده! یالا زود باش! اون طفلی هم گفت خوب زودتر می‌گفتی ! باشه در اسرع وقت می‌خرم!

این روزا طبق عادت همیشه‌م خیلی میوه نمی‌خورم! با اینکه می‌دونم به خاطر نی‌نی باید بخورم! خیلی خودمو تقویت نمی‌کنم! با اینکه باید بکنم!

من مامان بدی هستم!

عسل مامان! از دستم ناراحت نشی‌ها! باور کن دست خودم نیست! اما بهت قول می‌دم که زودی درست بشم...دارم هی با خودم تمرین می‌کنم که بیشتر از اینا حواسم بهت باشه و بیشتر بهت برسم...

قول...قول...قول...

امروزم کلی خوراکی آوردم اداره تا حسابی سورپرایزت کنم! تازه کلی هم میوه تو این خوراکی هاست! دیدی گفتم زودی درست می‌شم!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱٤ توسط وفا

سلام سلام...

سال نو مبارک...

سال جدید هم از راه رسید...

ما هم تو سال جدید و روز اول سال نو, خبر نینی دوم‌مون رو به همه اعلام کردیم...

واکنش‌ها خیلی برام جالب بود!

البته خانواده همسری خیلی از موضوع استقبال کردن و تقریباً از ذوق شوکه شدن!

خانواده خودم هم در نهایت همینطور! اما چون خواهر کوچیکه هنوز نی نی نداره (البته امسال دیگه قصد دارن که اقدام کنن!) همه انتظار داشتن که اونا این خبر رو اعلام کنن و مامانم یه جورای فکر می‌کرد من دارم کلک می‌زنم و خواهری نی‌نی دار شده! خلاصه خنده بازاری بود این اعلان عمومی ما!

اما واکنش عمومی همه، یه نگاه (من بهش می‌گم عاقل اندر سفیه) خاصی بود که یعنی شما دیگه چه دل و جرأتی دارین که تو این زمونه می‌خوان دو تا بچه داشته باشین!

از اونجا که از اعماق وجودم با تک فرزندی مخالفم لذا این نگاه‌ها رو نادیده می‌گیرم و به آینده فکر می‌کنم و از اینکه دخمل گلم قراره خواهر یا برادردار  بشه و در آینده تنها نخواهد بود غرق شادی و غرور می‌شم!

میدونم راه سختی رو در پیش دارم اما همه سختی‌ها به لبخند رضایت بچه‌هام می‌ارزه...

خدایا هر دوشون رو به تو می‌سپارم...

در پناه خودت حفظ‌شون کن...

راستی!!

فردا نی‌نی‌گولوی ما دو ماهه می‌شه.... هووووووووووووووووووووووورا!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱٠ توسط وفا
درباره وبلاگ


Blog Skin