Lilypie Second Birthday tickers سو.ر.نا

سو.ر.نا
 
من یه همسر گل و مهربون و یه دختر ملوس متولد شهریور 86 دارم. اين وب رو وقتی دلمون می‌خواست ني‌ني دوم‌مون (سو.ر.نا) هم به جمع ما اضافه بشه درست كردم و در مورد خاطرات و تجربيات خودم در مورد فرزند دوم، دوران بارداري و انشالله روزهاي بعد از تولدش توش مي‌نويسم.

 

 

چهارشنبه وقت دکتر داشتم... با همسری رفتیم ...

وزنم 52 بود! یادمه سر بچه اولم وزنم تو ماه اول 49 کیلو بود!

تاریخ پایان 9 ماه بارداری رو 18 آبان مشخص کرد و گفت با توجه به اینکه سزارینی هستم حدودای 10 آبان وقت تقریبی زایمان‌مه! خودم دوست دارم تاریخش قشنگ باشه! مثلاً 8/8/1389 خوشگله!

گفت مورد خاصی نیست و برای اولین سونو، تاریخ بعد از تعطیلات نوروز رو تعیین کرد.

خوشبختانه مثل بارداری اول، هیچ حالت تهوع و بی اشتهایی ندارم! فقط اگر غذا زیاد بخورم غذا سر دلم سنگینی می‌کنه که دارم سعی می‌کنم بچه خوبی باشم و به موقع و در وعده‌های کوچیک غذا بخورم!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ توسط وفا

بر اساس پیش‌بینی‌های دوست عزیزم خانوم خونه و بر اساس نتایج نی‌نی سونوی ایشون، نی‌نی ما دخمله!

اینکه بر اساس فرمول ایشون چقدر این حدس درسته، نیاز به گذشت حداقل 14-13 هفته دیگه داره!

این نی‌نی جیگر طلای ما هر چی هست امیدوارم که صحیح و سالم باشه و در صحت و سلامت کامل و به موقع پا تو این دینای بزرگ بذاره و زندگی ما رو منورتر از اینی که هست بکنه...

آمین...

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط وفا

یادمه سر بارداری اولم که حسابی مانکن بودم و شکمم جا نداشت، شکمم با سرعت نور رشد می‌کرد و همچین اومده جلو که تو ماه 7 بارداری همه فکر می‌کردن که من 9 ماهمه یا دو قلو باردارم!

حالا فکر کنین سر این بارداری که تازه امروز یه ماه و 7 روزمه و هنوز حدود 8 ماه دیگه مونده، شکمم آی تابلو شده که بیا و ببین! تازه این سری که شکمم حسابی جا داره و پوستش به نسبت دفعه قبل شل‌تره! خدا به داد برسه! بعید می‌دونم این مانتو رو تا یه هفته دیگه بتونم بپوشم! مانتو گشادتر و مناسب برای اداره ندارم! تو این بی‌وقتی آخر سال مانتو اداری از کجا بیارم!

تو آینه که به شکمم نگاه می‌کنم خنده‌م می‌گیره...

من و همسری قرار گذاشتیم روز اول عید که همه جمع‌اند، این خبر رو به همه اعلام کنیم... اما من بعید می‌دونم تا 11 روز دیگه این شکم ما رو لو نداده باشه!!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ توسط وفا

یووووووووووووووووهو!

و اینک من فرزند دوم خود را در راه دارم! (عجب جمله‌ای شد!)

خدایا شکرت... ممنونم ازت که بهم اجازه دادی تا طعم و لذت دوباره مادر شدن رو بچشم... خدایا خودت تا پایان راه کمک‌م کن...

 ولی خداییش آدمیزاد عجب موجودیه ها! یادم سر بچه اول تا فهمیدم باردارم کلی مراعات می‌کردم و حواسم به همه چیز بود! اما این روزا با اینکه می‌دونم یه نی‌نی تو راهی دارم اما خیلی دل گنده شدم و حسابی مشغول کارهای خونه تکونی هستم! البته بار سنگین بر نمی‌دارم اما خوب چون هنوز خیلی از کارا مونده تا حد مرگ خسته می‌شم!

خوب راستش بیشتر حجم کاری که می‌کنم زیاده... کار سخت نمی‌کنم اما مثلاً دیشب تا ساعت 5/12 نیمه شب سر پا بودم و تو خونه می‌پلکیدم و خونه رو مرتب می‌کردم!

تو فکرم که یه وقتی از دکترم بگیرم... فکر کنم یه 6 ماهی می‌شه پیشش نرفتم! بار اخری که پیشش رفتم گفتم می‌خوام برای بچه دوم اقدام کنم. اونم گفت خوبه... تا سنت بالاتر نرفته حتماً اقدام کن! خیلی خانم دکتر مهربون و خوش برخورد و خوبیه... دوستش دارم...

خوب دارم از الان هی محاسبه می‌کنم:

کمتر از 4 هفته دیگه می‌تونم برم سونو تا از سلامت تشکیل جنین مطمئن بشم... توکل بر خدا...

با توجه به بارداری اولم می‌دونم که از همون اول شکمم تابلو می‌شه... برای اولی که همه مشکوک به دوقلو بودن!

این جیگر طلا هم هنوز هیچی نشده کلی ظاهرم رو تابلو کرده! با اینکه تازه یه ماه و 4 روزمه اما شکمم تابلو اومده جلو! 30نه‌هام هم اونقدر دردناک و سفت شده که دارم فکر میکنم تا پایان 9 ماهگی چی می‌شن! خیلی دارم سعی می‌کنم حالاتم رو با بارداری اول مقایسه کنم اما از اونجایی که حافظه بدی دارم تقریباً هیچ چیز مطمئنی یادم نمی‌آد...جز ابعاد شکم و دماغ!

خدایا از ته دل ازت می‌خوام به همه کسایی که منتظر نی‌نی دار شدن هستن طعم و لذت این موهبت رو بچشونی...

تو همه این 4 ماهی که منتظر بودم حس همه کسایی که برای نی‌نی‌دار شدن مشکل دارن رو با تمام وجود درک کردم... خیلی خیلی خیلی سخته امیدوار بودن و بعدش نتیجه نگرفتن!

ای خدا ... ای خدا... ای خدا... این شیرینی رو از هیچ زنی دریغ نکن...

آمین...



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ توسط وفا

 

این ماه کلی سعی کردم که موضوع بارداری نشه محور اصلی دغدغه ذهنی‌م. آخه ماه پیش خیلی باعث شده بود استرس بگیرم و همه‌ش به این موضوع فکر کنم! بعدشم که اونجوری شد اولش خیلی حالم بد بود که خدا رو شکر تونستم خیلی زود خودمو جمع و جور کنم و حالم بهتر بشه.

اما این ماه هم خیلی آروم‌تر بودم و هم خیلی بهش فکر نکردم. سعی کردم که خودم رو هم کنترل کنم تا هی نرم تو فکر گرفتن بی‌بی چک و آزمایش و این حرفا تا روز موعد که خودش بهم نشون می‌ده که موفق شدیم یا نه؟!

خلاصه این بود تا دیروز . یعنی 10 ماه! خوب روز موعد 11‌ام بود و منم دیگه گفتم اگه باشه یا نباشه حتماً دیگه بی‌بی چک جواب می‌ده. اینه که دیگه دل خودمو نشکوندم و سر راه یه بی‌بی چک گرفتم و صد البته که من طاقت نداشتم که بذارم فردا صبح تست کنم!

با یه کم استرس رفتم و تست کردم! راستش ته دلم خیلی روشن بود و ظرف همون یه دقیقه اول خط دوم کم‌رنگ هم پیدا شد. البته رنگ خط دوم از خط دوم ماه پیش که مشکوک‌ام کرد خیلی پررنگ‌تر بود! یعنی خیلی واضح معلوم بود. البته به پررنگی خط اول هم نبود.

زنگ زدم به همسری و بعد از حال و احوال بهش گفتم خوب من که دلم طاقت نمی‌آره تا اومدنت صبر کنم... و بهش گفتم! خوشحال شد اما هیجان‌زده نشد! بهش گفتم :

-          بابا یه هم هیجانی چیزی؟

-          تو خیابون که نمی‌شه هیجان زده شد! بعدشم باید هیجان‌مون رو تا جواب آزمایش خون نگه داریم.

-          راست می‌گی ... ولی خوب یه کم هیجان زدگی هم بد نیست ها!

خلاصه هی می‌رفتم و برمی‌گشتم و یه نگاه دوباره‌ای به بی‌بی چک می‌نداختم که نکنه اشتباه کرده باشم!

حالا باید تا یه دو سه روزی صبر کنم و بعدش برم آزمایش خون بدم تا دوباره دکتره نگه چقدر تو دادن آزمایش عجله کردین و زود بود و .... اینبار می‌خوام تو همه چی محکم‌کاری کرده باشم.

علی‌الحساب من خودم رو احتمالاً باردار می‌دونم!

این احتمال برای خودم 99 درصد اعتبار داره! و اگه اون یه درصده هم درست باشه پس باید گفت:

زنده باد کیت تخمک‌گذاری!



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ توسط وفا

 

روزی که این وب رو ساختم فکر می‌کردم که نی‌نی دومم رو باردارم! گفتم از همون روزایی که متوجه وجود نازنین‌ش شدم بیام و خاطرات‌م رو ثبت کنم!

همه چیز نشون از بارداری می‌داد! همه حالاتم شده بود مثل حامله‌ها. بعضی از نشونی‌هاش هم مثل بارداری اولم بود. بی‌بی چک خط دوم رو خیلی کم‌رنگ نشون می‌داد! با محاسبات خودم و میانگین دوره‌های پر.ی.و.د.م، یک روز عقب انداخته بودم! اما برای اطمینان بیشتر رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم! تقریباً مطمئن بودم که جواب مثبته!

سه بار تا جواب آزمایش رو بهم بگن به آزمایشگاه زنگ زدم هی می‌گفت هنوز حاضر نشده! دیگه داشتم از اضطراب می‌مردم! بار سوم مسئول آزمایشگاه که دیگه منو شناخته بود و دلش نمی‌خواست جواب منفی بهم بده گفت:

-          سلام خانوم... آزمایش شما عدد 15 رو نشون می‌ده! این یعنی مشکوک‌. می‌خواین با دکتر آزمایشگاه صحبت کنین؟!

-          بله! ممنون می‌شم... (ته دلم هنوز امیدوار بودم که خوب مشکوک هم خوبه دیگه!)

-          سلام خانوم! شما تاریخ آخرین پ.ر.ی تون چندم بوده؟

-          10‌ام!

-          خوب خانوم امروز تازه 8‌ام ماهه و شما زود آزمایش دادین؟

-          آخه دی‌شب بی‌بی چک خط دوم رو خیلی کم‌رنگ نشون داد!

-          خوب اونم مشکوک بوده. عدد آزمایش شما خیلی کمه و مشکوک خیلی کم رو نشون می‌ده! تا روز 13 و 14 صبر کنین اگه باز نشد آزمایش رو تکرار کنین.

-          بله! ممنون!

هنوز ته دلم امیدوار بودم که شاید آزمایش رو زود دادم! به همسری گفتم، اونم گفت خوب مشکوک یعنی اوکی‌یه دیگه! حله ایشالله! الکی هم استرس نداشته باش!

روز 10 ام ماه شد و تا بعداز ظهر خبری نبود! منم که معمولاً دوره‌هام 26-28 روزه بود دیگه مطمئن داشتم می‌شدم که مثبته! بعد از ظهر خونه دوستم دعوت بودیم. با کلی سرخوشی حاضر شدم و با دخملی‌م رفتیم. چند تا از همکاراش هم بودن و اومده بودن تولد بازی!

یه ذره نشستیم به بگو بخند و بعدش من رفتم دستشویی... آآآآآآآآآآآآآآخ! نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه! علائم کوفتی‌ش ظاهر شده بود!

یه دفعه همه اون امیدها پودر شد و ریخت پایین! انرژی‌م شد زیر صفر! یه دپرسی همه وجودم رو گرفت که دلم می‌خواست همون‌جا بزنم زیر گریه... دوستم فهمید که حالم یه دفعه دگرگون شد... در جریان بود که دارم برای بچه دوم اقدام می‌کنم! بهش گفتم که چی شده!

از اونجایی که خیلی راغب به آوردن بچه دوم نیست گفت:

-          چه بهتر! هر چی دیرتر بهتر!

-          چی می‌گی؟ واسه کسی که برای اینکار برنامه‌ریزی کرده اصلاً هم منفی بودن خوشحال‌کننده نیست!

-          یعنی توی دیوونه جدی جدی می‌خوای بچه دوم رو بیاری؟!

-          خوب معلومه! مگه یادت رفته که من قبل از ازدواج هم اعتقاد به تک فرزندی نداشتم و هنوزم ندارم! دلم می‌خواست فاصله بچه‌هام سه سال باشه! البته یه کم اینور و اونورش مهم نیست اما نمی‌خواستم نیمه دومی بشه که خوب انگار قسمت بچه دوم ما اینه که نیمه دومی باشه!

-          حالا هم که چیزی نشده! ایشالله ماه بعد!

-          آره می‌دونم! تمام دل‌نگرانی‌م برای نیمه دومی نشدن بود که خوب دیگه اونم کاری‌ش نمی‌شه کرد! حالا چه جوری به همسری بگم؟ اون طفلی از من امیدوارتر بود!

-          خدا همسری رو حفظ کنه! تا اونو داری غم نداشته باش!

اما یه سوال بزرگ تو ذهنم مونده بود که خوب پس اینهمه تغییر حالات و احوال بابت چی بود؟ این مشکوک شدن بی‌بی چک و جواب آزمایش چی بود؟!

اومدم نت و حسابی سرچ کردم. بهترین جواب و مرتبط‌ترین جوابی که گرفتم این بود:

«در صورتی که شما نتیجه مثبت زودهنگام از تست‌های خانگی بگیرید و کمی بعد هم پریود شوید، ممکن است دچار عارضه "حاملگی شیمیایی" شده باشید. این بدان معناست که یک تخمک بارور شده به رحم منتقل شده و سپس به اندازه‌ای رشد کرده است که هورمون hCG تولید کند؛ اما پس از آن، رشد تخمک بنا به دلایلی متوقف شده است. این اتفاق برای 20 تا 50 درصد از تخمکهای بارورشده می افتد، که دلیل آن ممکن است غیرطبیعی یا ناسالم بودن تخمک یا عدم توانایی آن برای رشد و تبدیل شدن به جنین، باشد. در این حالت، شما دوباره پریود خواهید شد، هرچند این دوره پریود ممکن است کمی دیرتر شروع شده و خونریزی شما نیز بیشتر از حد معمول باشد. در گذشته که تستهای حاملگی به اندازه امروز دقیق نبودند، این حاملگی‌های شیمیایی هیچ وقت تشخیص داده نمی شدند. به همین دلیل، برخی از متخصصان بر این باورند که بهتر است تا یک هفته پس از موعد مقرر پریود بعدی خود نیز صبر کنید و سپس تست حاملگی را انجام دهید تا نتیجه دقیق تری به دست بیاورید.»

بعد از زایمان اول دیگه هیچ پر.یود دردناکی رو تجربه نکرده بودم. اما این‌بار پدرم دراومد! دردهای وحشتناک و شدت زیاد و روزهای اول تقریبا غیر قابل کنترل! کاملاً منطبق با نظریه بالا!

ماه قبل اقدام سوم ما و این ماه، ماه چهارمی هست که اقدام کردیم.  

سعی کردم تو این ماه کلیه روش‌های علمی رو هم به کار ببرم. هم اندازه گیری دما و هم کیت تخمک‌.گذاری.

تو ماه‌های قبل، از اندازه‌گیری دمای بدن جهت تعیین زمان تخمک. گذاری استفاده کردم که خوب چون افزایش دما بعد از 15 الی 24 ساعت پس از تخمک‌. گذاری رخ می‌ده، خیلی روش دقیقی نبود و ما در ماه دوم بعد از افزایش دما اقدام کردیم که خودم هم می‌دونستم بی‌نتیجه خواهد بود!

این ماه (ماه چهارم) هر دو روش رو تؤامان استفاده کردم و سعی کردم که تاریخ دقیق رو پیدا کنم. به نظرم تا حد زیادی هم موفق بودم! اما تا امروز که هنوز 8 روز به تاریخ پری‌م مونده هیچ تغییر حالتی ندارم و ابداً هیچ چیز خاصی حس نمی‌کنم!

توکل بر خدا! به همسری گفتم اگه این ماه هم موفقیت‌آمیز نباشه دیگه حتماً مطمئن می‌شم که یه چیزی‌م هست! چون ما برای بچه اول تو دومین ماهی که اقدام کردیم موفق شدیم. تازه ماه اول هم خودم فهمیدم که تو تاریخ دقیق اشتباه کرده بودم و گرنه همون ماه اول موفق می‌شدیم! اما این‌بار تو این ماه دیگه مطمئن‌م که همه چیز دقیق و درست انجام شده! همسری جواب داد: حالا جرا فکر می‌کنی مشکلی اگه باشه از توئه؟! من که حدس می‌زنم پاراز.یت‌ها یه بلایی سر من آورده باشن!

به نظر منم حرفش خیلی هم بی‌راه نیست که اگه مشکلی برامون پیش اومده باشه به احتمال زیاد ناشی از همین امواج مخرب پاراز.یت‌هاست!

اینا رو نوشتم تا هم برای خودم ثبت‌شون کنم و هم تجربیات‌م رو در اختیار بقیه گذاشته باشم...



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢ توسط وفا
درباره وبلاگ


Blog Skin