Lilypie Fifth Birthday tickers سو.ر.نا

سو.ر.نا
 
من یه همسر گل و مهربون و یه دختر ملوس متولد شهریور 86 دارم. اين وب رو وقتی دلمون می‌خواست ني‌ني دوم‌مون (سو.ر.نا) هم به جمع ما اضافه بشه درست كردم و در مورد خاطرات و تجربيات خودم در مورد فرزند دوم، دوران بارداري و انشالله روزهاي بعد از تولدش توش مي‌نويسم.

گل پسر شیطون ما چهارساله شد...

تولدت مبارک عزیز دل مادر...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱۸ توسط وفا

از بعد از عید گل پسری دیگه فول تایم میره مهد و حتی یه ساعت هم بعد از ظهرها اونجا میخوابه!

صبح ها با بابائی ش میره و بعد از ظهرها من میرم دنبالش!

با اینکه همیشه شنگول تحویلش میگیرم و حالش رو به راهه اما نمیدونم چرا هر شب این سوال رو ازمون میپرسه که: امشب بخوابم دیگه فردا نباید برم مهد؟!

با مربی هاش هم که صحبت کردم همه ازش راضی ان و معتقدن که خیلی بچه پر شور و شوقی یه. و حسابی تو مهد شاده! حالا این سوال یعنی چی؟ ما که هنوز نفهمیدیم!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٢/٢٧ توسط وفا

گل پسری ما در سن سه سال و سه ماهگی مهد کودک رو تجربه کرد. البته خیلی آروم و به تدریج و از روزی یه ربع الی نیم ساعت شروع شد. الان که حدود سه هفته است که داره میره مهد, مدت زمان موندنش توی مهد شده سه ساعت و نیم. انشالله دیگه بعد از عید تایم کامل رو توی مهد میمونه.

دیگه چاره ای نبود. مدتها بود که حس میکردم باید دیگه وارد محیط اجتماعی و جمع همسالانش بشه. تنها بودنش توی خونه با پرستار و ناز کشیدنا و قربون صدقه رفتنای پرستارش, کم کم اونو تبدیل به یه بچه لوس و ننر و از خود راضی کرده بود که فکر می کرد دنیا فقط باید به کام ایشون باشه! اینم از مضرات داشتن یه پرستار خوب و مهربونه! بقیه مامانا نگران اینن که آیا پرستار با بچه شون مهربونه, من باید نگران باشم که چرا اینقدر این پرستار این بچه رو لوس کرده!

خلاصه که روزهای پر فراز و نشیبی رو داریم می گذرونیم! انشالله که بعد از عید گل پسری زیاد اذیت نشه و بتونه این مرحله از رشدش رو هم به خوبی پشت سر بذاره!  



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ توسط وفا

سلام. اینجا چه گرد و خاکی گرفته ها... بسوزه پدر بی وقتی!

آقا پسری ما تو این مدت سه سالگی رو پشت سر گذاشت و وارد چهار سالگی شد. همچنان شیطون بلا و قلدر و بسیار شیرین زبون تشریف دارن.

گوش شیطون کر, یه نموره داره قد میکشه و یه نموره تر داره وزن میگیره.

مهمترین  اتفاقای این روزهای گل پسری قلمبه سلمبه حرف زدن و سعی در تکرار جملات بزرگونه است.

دیشب اومده بود تو آشپزخونه و هی تو دست و پای من می پلکید. بهش میگم:

- پسرم برو توی هال پیش خواهری. مگه نگفتی میخوای نقاشی کنی. آشپزخونه که جای نقاشی کردن نیست!

- عَزَب (عجب) گِیِفتاری (گرفتاری)  سُدَما (شُدم ها). سِرا (چرا) نمیذاری به کارم برسم. لا الله! (منظورش همون لا اله الا الله بود!)

 

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٩/٢٦ توسط وفا

پسرک این روزهای ما اونقدر پرحرف شده که نگو... ماشالله یه لحظه هم از حرف زدن دست بر نمیداره...

خواهریش میگه: مامانی این داداشی مثل پیرزنا شده! خیلی پرحرفی میکنه!!!

خدا نکنه وقتی داره حرف میزنه سرت کمی به سمت دیگه ای بچرخه! با سرعت تمام چونه ت رو میگیره و سمت خودش برمیگردونه! کاری هم نداره که تو داری با یکی دیگه حرف میزنی یا تلفن دستته یا چی! فقط و فقط باید به ایشون گوش بدی...

دیشب موقع خواب داشتم براش کتاب میخوندم! یعنی هزار بار حرف منو قطع کرد تا حرف بزنه و نذاشت که درست و درمون کتاب رو براش بخونم! جالبه که حرفاش ربطی هم به موضوع داستان کتاب نداشت... هر چی اتفاق توی روز تو ذهنش بود رو میخواست اون موقع برام توضیح بده!

با خودم میگم: اونوقت اسم دخترا و خانوما تو زیاد حرف زدن بد دررفته!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٦/۱۸ توسط وفا

جواب آزمایش رو به دکتر نشون دادیم. خدا رو شکر گفت که این میزان کم خونی تو این سن بچه ها تقریبا شایعه و جای نگرانی نیست. اما برای بعد از تابستون براش شربت زینک تجویز کرد.

ماشالله شیطونی های این وروجک روز به روز بیشتر میشه و شاید همین شیطنتاست که نمیذاره وزن بگیره و همه ی کالری هاش رو میسوزونه... هنوزم وزنش 11200-11300 بالاتر نرفته. اما حساب داره قد میکشه.

دکترش که ازش راضی بود...

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٥/٦ توسط وفا

بار آخری که پسری رو برای چکاب پیش دکترش بردیم ازش خواستیم که به خاطر عدم وزنگیری مناسب - در 2 سال و 8 ماهگی فقط 11 کیلو وزن داره!- براش یه آزمایش تیروئید بنویسه.

آزمایش رو که انجام دادیم خوشبختانه از نظر تیروئید مشکلی نداره اما گلبولهای قرمز و هموگلوبینش از حد نرمال پائینتره.

هنوز جواب آزمایش رزو به دکترش نشون ندادیم جون مسافرته . اما این دلشوره دست از سرم برنمیداره!

حالا برای شنبه وقت گرفتم . توکل بر خدا...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٤/۱٢ توسط وفا

هفته پیش موقع حموم کردن گل پسری تصمیم گرفتم کمی موهاش رو کوتاه کنم. آخه خیلی فرفری و تو هم تو هم شده بود.

بعد از حموم هر کی ازش میپرسید موهات رو چیکار کردی می گفت:

موهام رو الموسی کردم!

منظورش سلمونی بود!!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۳/٢٢ توسط وفا

گل پسری پروژه از پوشک گرفتن رو به خوبی طی کرد. الان یه هفته است که این پروژه شروع شده و از شب سوم دیگه نذاشت که موقع خواب پوشکش کنم و تا صبح خشک خوابید...

البته چون عادت داره که نصف شب پا میشه و آب میخوره بعضی وقتا ممکنه که دم دمای صبح جیش کنه. اینه که هی پا میشم و چکش میکنم که یه وقت خیس نکرده باشه و سرما بخوره...

خلاصه که پسملی ما تو سن دو سال و شش ماه و 10 روزگی از پوشک گرفته شد. رکورد خواهریش دو سال و هفت ماهگی بود!

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/٢۱ توسط وفا

پسرک شیرین ما فردا دو سال و نیمه میشه...

پسرک خوردنی ما این روزها جمله سازی میکنه برات در حد تیم ملی منتها هنوز "شین" رو "سین" میگه !

فسقلی نیم وجبی ما بلاخره مرز وزن 11 کیلو رو رد کرد! 11200 گرم!

این روزها :

جمله مورد علاقه ش : من یه فکری دارم!

خوراکی مورد علاقه ش : شکلااااااااااااااات! (حتی گاهی روزی 20 تا!!!)

اسباب بازی مورد علاقه ش : موبااااااااااااااااایل!

کار مورد علاقه ش  : لجبازی!

آدم مورد علاقه ش : پرستارش!!

تفریح مورد علاقه ش : رفتن به پارک!

میوه مورد علاقه ش : خیار! (حتی گاهی روزی 10 تا!!!)

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/۸ توسط وفا
درباره وبلاگ


Blog Skin