Lilypie Second Birthday tickers سو.ر.نا

سو.ر.نا
 
من یه همسر گل و مهربون و یه دختر ملوس متولد شهریور 86 دارم. اين وب رو وقتی دلمون می‌خواست ني‌ني دوم‌مون (سو.ر.نا) هم به جمع ما اضافه بشه درست كردم و در مورد خاطرات و تجربيات خودم در مورد فرزند دوم، دوران بارداري و انشالله روزهاي بعد از تولدش توش مي‌نويسم.

دوربین نازنین‌مون الان مدت یه ماه و اندی‌یه که مفقود شده!

نمیدونم چرا اینقدر مطمئنم که توی خونه‌ست و من از دست این دو تا وروجک اونو جایی قایم کردم که حالا خودم‌م نمی‌دونم کجاست؟! البته امیدوارم که اینطور باشه.

بخاطر همین هم مدتی‌یه که از عکس مکس خبری نیست! تا اینکه برادر جان‌ با موبایل‌ش چند تا عکس برام ایمیل کرده که داغ داغ براتون می‌ذارم! البته اونم به ضرب و زور چند تا ادیت!

دخمل طلا! در آستانه‌ی 4 سال و نیمگی!

پسر بلای یک! در آستانه‌ی یک سال و 4 ماهگی که دیوار راست رو بالا میره! الانم رفته روی میز پذیرایی!!!

پسر بلای دو! 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۳ توسط وفا

15 ماهگی پسر طلا هم از راه رسید.

عمر عجب با سرعت می‌گذره. چشم به هم بزنم پسر طلا شده یه سال و نیمه و دو ساله و .... راستش بچه های این سن و سالی خیلی خیلی شیرین‌اند. جوری که همیشه دلت می‌خواد یکی از اینا رو تو دست و بالت داشته باشی!!!!نیشخند

این آقا پسملی ما هر روز شیرین تر از روز قبل میشه. و البته قلدرتر! باور کردنی نیست که این نیم وجبی به خواهریش - که سه سال و دو ماه از خودش بزرگتره- اینقدر زور می‌گه! خدا رو شکر که خواهریش تا جایی که بشه باهاش مدارا می‌کنه اما گاهی هم دیگه کلافه می‌شه و خیلی به دلش راه نمی‌آد!

به شدت علاقمند به تقلید از کارهای خواهریشه! از بازی و نقاشی بگیر تا حتی رقاصی!!!

سرعت راه رفتن پسر طلا و تعادلش خیلی خیلی عالی شده. جوری که رسماً گاهی در حال دویدنه!!!

دندونها همچنان همون 4 تا هستند! البته آثاری از دندن‌های نیش هم روی لثه معلومه که فکر کنم یه یه ماه دیگه سر بیرون بیارن!

ماما .. ماما... و بابا... بابا... از دهن گل پسری نمی‌افته! دائم داره یکی از ما دو تا رو و گاهی هم خواهریش رو صدا می‌کنه!

به محض اینکه کسی شروع به لباس عوض کردن بکنه یا کاپشن بپوشه شروع می‌کنه به بای‌بای کردن! یعنی می‌فهمه که یکی می‌خواد بره ددر! جالبه که حتی وقتی داری لباس تن خودش هم می‌کنی شروع به بای بای می‌کنه!بغل



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٩ توسط وفا

این روزا با اینکه فقط 20 روز از راه افتادن پسر طلا می‌گذره، پیشرفت خوبی تو اره رفتن داشته. تعادلش خیلی عالی شده و تقریباً همه طول و عرض خونه رو با سرعت طی میکنه!

جالبی‌اش اینه که وقتی آهنگی از تی‌وی می‌شنوه پا می‌شه وای‌می‌سته و دور خودش می‌چرخه  این یعنی داره می‌رقصه! کلاً پسرمون خیلی رقاص تشریف داره!

یکی دو هفته اول هم نسبتاً با احتیاط و متعادل راه می‌رفت؛ اما بدی‌ش این بود که تا می‌دید ما داریم نگاش می‌کنیم یه هو هیجانی می‌شد و با شتاب خودش رو به سمت ما پرت می‌کرد و این خیلی خیلی خطرناک بود! جوری شده بود که ما سعی می‌کردیم وقتی اون وایساده نگاه‌مون رو ازش بدزدیم و زیر زیری نگاش کنیم و قربون دست و پای بلوری‌ش بریم!

خبر دیگه اینکه این روزا متوجه برقراری ارتباط عاطفی- خیلی بیشتر از قبل- بین خواهر و برادر می‌شم! گاهی پیش‌می‌آد که وقتی خواهری دراز کشیده، داداشی هم می‌آد بالای سر خواهرش و کنارش می‌شینه و سرش رو روی سینه اون می‌ذاره! آی دلم ضعف می‌ره. جالب اینه که دخملی هم ذوق مرگ می‌شه و اصرار داره که تا ابد داداشی در همین حالت باقی بمونه! و نق می‌زنه که چراااااااااااا دوباره نمی‌آد این‌کار رو بکنه!

یا وقتی خواهری داره وسط اتاق می‌رقصه، پسری هم می‌ره و دستش رو می‌گیره و می‌خواد با هم برقصن!

یا موقع خوراکی خوردن، پسری به شدت اصرار داره که خواهری رو همراهی کنه! البته اینجور مواقع گاهی دخملی خسیسی‌ش گل می‌کنه و از خوراکی‌ش بهش نمی‌ده! و اونوقته که جیغ برادر به هوا می‌ره!

این صحنه‌های شیرین رو که می‌بینم به شدت خودم رو تأیید می‌کنم و به خودم می‌بالم و مغرور می‌شم که چه کار خوبی کردم که دومی رو هم آوردم!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ توسط وفا

پسر طلای ما بلاخره در 14 ماهگی راه افتاد. یعنی دقیقا روزی که 14 ماهش تموم شد... 9 دی!

این روزها اونقدر دلش می‌خواد راه بره که بیا و ببین! منتها هنوز احتیاط می‌کنه و حتما اگه شده نوک انگشت یکی از ما رو می‌گیره و با زمزمه کردن آهنگ "تاتی...تاتی" تمام طول و عرض خونه رو متر می‌کنه. تا جایی که بشه هنوز دستش رو به در و دیوار می‌گیره. اما وقتی فاصله‌ای وجود داشته باشه، دلش رو به دریا میزنه و اون فاصله رو با قدم‌های کوچولوش طی می‌کنه. جالبه که موقع انجام اینکار کلی هیجان زده می‌شه و انگار خودش هم باورش نمی‌شه که بدون کمک داره راه میره! به خاطر همین هیجان هم گاهی تعادلش رو از دست میده... خدا نکنه که انتهای فاصله‌ای که می‌خواد طی بکنه من یا باباش باشیم. تقریبا تو قدم آخر خودش رو پرت می‌کنه! اونقدر که ذوق داره! اینه که من نفس‌م بند میآد وقتی می‌خواد به طرف من قدم برداره! همه‌ش می‌گم الان می‌خوره زمین!

خلاصه که روزهای پر هیجانی رو با این پسر طلا می‌گذرونیم...

این روزها خیلی شیرین و واضح به من می‌گه: ماما...ماما! به باباش هم گاهی می‌گه: دَدَ... و گاهی هم بابا!

خیلی خوب و راحت با اطرافیان ارتباط برقرار می‌کنه. حتی غریبه‌ها! با هر لبخندی که بهش می‌زنن، نیشش تا بناگوش باز می‌شه و یکی از اون عشوه‌ها رو نثارشون می‌کنه! خصوصا اگر طرف یه دختر جوون و خوشگل باشه!!!

خیلی مهربون و خون‌گرمه... اما همچنان به شدت به وسایل و کارهایی که خواهری‌ش می‌کنه توجه و به نوعی حسادت نشون می‌ده!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ توسط وفا

پسر طلای ما این روزها با عشوه‌ و لبخندهای ملیحی که برای دخترها می‌آد حسابی دل همه رو برده.

خدا نکنه توی جمع چشمش به یه دختر جوون (18-20 ساله) بیفته. چنان اَدَ بَده راه می‌ندازه تا اول توجهش رو به خودش جلب کنه و تا نگاه طرف رو به سمت خودش می‌بینه شروع می‌کنه به عشوه و یه وری نگاه کردن و مثلاً خجالت کشیدن و ناز کردن! دیگه اون موقع است که دل همه آب می‌شه و چند نفری شیرجه میرن سمتش تا حسابی بچلونن‌ش!

دیشب بابائی‌ش می‌گفت: کی تا حالا پسر با اینهمه ناز و کرشمه دیده!؟

منم در جوابش گفتم: آخه مربیش خواهره جونش بوده! هر چند طفلی خواهرش عمراً از این عشوه ها واسه کسی اومده باشه!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٧ توسط وفا

گل پسر 13 ماه و 12 روزه ما هنوز راه نیافتاده! با اینکه از 8-9 ماهگی با شدت و پیگیری فراوان دستش رو به در و دیوار و مبل میگرفت و پا میشد و میایستاد، ولی هنوز برای قدم برداشتن بدون تکیه به جایی، ترس داره! البته یه دو سه روزی هست که دستش رو ول میکنه و وای میسته اما برای راه رفتن هنوز قدماش محکم نیست.

جالبه که خواهریش با اینکه تو وایسادن و از در و دیوار بالا رفتن ازش تنبل تر بود اما تو 13 ماه نیمگی راه افتاد!

فکر کنم گل پسری دیگه تا پایان این ماه راه بیفته.

وزن این پسر گلی کماکان با سرعت حلزونی بالا میره! الان تازه شده 8600! البته خورد و خوراکش خوبه ولی بس که ورجه وورجه میکنه همه رو میسوزونه!

دو تا دندون بالاییش هم دیگه تقریباً کامل دراومده و الان با 4 دندون زیباترین لبخند دنیا رو برامون میزنه!

حسابی ددری شده و تا میبینه یه نفر داره مثلا یه شونه به موهاش میزنه فکر میکنه داره میره ددر! شروع میکنه به بای بای و بوس هوایی فرستادن و تقلا میکنه که بره تو بغل و راهی ددر بشه!

هفته پیش یه مسافرت یه هفته ای رفته بودیم که حسابی باهامون همکاری کرد و البته حسابی هم خوش گذروند!

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٠ توسط وفا

دیروز بلاخره با 20 رو تاخیر وا.کسن یه سالگی گل پسری رو زدیم. خدا رو شکر این واکسن عوارضی (تب و درد) نداره و ممکنه بعد از یه هفته یه کم تب کنه.

بچه‌م انگار محیط درمانگاه براش غریبه بود و یه چیزهایی هم بو برده بود. چون از همون بدو ورود با اینکه معمولاً جاهای جدید براش جذابه، ناآروم شد . وا.کسن رو به بازوش زدن و یه کم گریه کرد ولی تا دید داریم از اوم محیط میآیم بیرون سریع گریه‌ش بند اومد...بغل

حالا دیگه فقط مونده وا.کسن 18 ما.هگی! امیدورام که اینبار رو دیگه سوتی ندم!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱ توسط وفا

خاک عالم! یعنی اینم حواسه من دارم! چقدر هم خیالم راحت بود خیر سرم!

این روزا هی با خودم فکر کردم که واکسن یه سالگی که نداریم! واکسن 18 ماهگی مونده و 24 ماهگی! (یعنی واکسن 12 ماهگی رو اشتباهی 24 ماهگی یادم مونده بود!!!!)

راستش دنبال کارت واکسیناسیون گل پسری هم گشتم اما پیدا نشد! خدار و شکر اینترنت هم که اختراع نشده که یه سرچی بکنم!عصبانی

تا اینکه دیشب که داشتم توی مدارک دنبال یه چیز دیگه می‌گشتم کارت واکسن پیدا شد و دیدم که بعله! نوبت بعدی مراجعه، تولد یه سالگی بوده و من خنگ فکر می‌کردم که یه سالگی واکسن نداره!

راستش از یکی دو تا مادر دور و برم هم پرسیدم اما اونا هم چون بچه‌هاشون 4-5 ساله بودن و خیلی حافظه‌شون یاری نمی‌کرد می‌گفتن که: آره! فکر کنم یه سالگی واکسن نداره!!!

حالا باید این هفته با یه گردن کج و مثل مادرای قرون وسطا برم درمانگاه و در جواب ابنکه چرا 20 روز بچه رو دیر آوردی تا واکسن بزنه بگم: چون من یه مادر بی فکرم!!! ناراحت



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۸ توسط وفا

بلاخره بعد از درآوردن دندون اول و دوم تو 7 و 8 ماهگی، دو تا مرواریدهای فک بالای پسر کوچولو هم افتخار حضور دادند!

البته یه هفته بود که جای این دو تا دندون حسابی پیله کرده بود و برجسته شده بود. تا اینکه دیشب دیدم خیلی آروم آروم دارن خودشونو نشون میدن! اونم دو تایی با هم!

جالبه که یه ساعت بعدش دیدم گل پسری هم متوجه حضور این دو تا مروارید شده و داره به کمک‌شون همچین دندون قروچه می‌کنه که مو به تن آدم سیخ می‌شد!

فردا ظهر (در روز عید قربان) می‌خوایم تولد یه سالگی گل پسری رو جشن بگیریم...

مباااااااااااااارکه عزیز دل مادربغل



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٥ توسط وفا

عزیز دل مادر!

گل پسری مهربون من!

تولد یک سالگی‌ت مبارک!

انشالله همیشه در پناه خدا باشی...

خدایا! ازت ممنونم! از اینکه منو لایق دونستی تا سال پیش در چنین روزی (09/08/89)بار دیگه یکی از اون فرشته های آسمونیت رو به من هدیه کنی...

از اینکه مامان دو تا وروجک خوردنی و شیرین هستم تا ابد شکرگزارت خواهم بود.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٩ توسط وفا
درباره وبلاگ


Blog Skin