Lilypie Fourth Birthday tickers سو.ر.نا

سو.ر.نا
 
من یه همسر گل و مهربون و یه دختر ملوس متولد شهریور 86 دارم. اين وب رو وقتی دلمون می‌خواست ني‌ني دوم‌مون (سو.ر.نا) هم به جمع ما اضافه بشه درست كردم و در مورد خاطرات و تجربيات خودم در مورد فرزند دوم، دوران بارداري و انشالله روزهاي بعد از تولدش توش مي‌نويسم.

گل پسری ما در سن سه سال و سه ماهگی مهد کودک رو تجربه کرد. البته خیلی آروم و به تدریج و از روزی یه ربع الی نیم ساعت شروع شد. الان که حدود سه هفته است که داره میره مهد, مدت زمان موندنش توی مهد شده سه ساعت و نیم. انشالله دیگه بعد از عید تایم کامل رو توی مهد میمونه.

دیگه چاره ای نبود. مدتها بود که حس میکردم باید دیگه وارد محیط اجتماعی و جمع همسالانش بشه. تنها بودنش توی خونه با پرستار و ناز کشیدنا و قربون صدقه رفتنای پرستارش, کم کم اونو تبدیل به یه بچه لوس و ننر و از خود راضی کرده بود که فکر می کرد دنیا فقط باید به کام ایشون باشه! اینم از مضرات داشتن یه پرستار خوب و مهربونه! بقیه مامانا نگران اینن که آیا پرستار با بچه شون مهربونه, من باید نگران باشم که چرا اینقدر این پرستار این بچه رو لوس کرده!

خلاصه که روزهای پر فراز و نشیبی رو داریم می گذرونیم! انشالله که بعد از عید گل پسری زیاد اذیت نشه و بتونه این مرحله از رشدش رو هم به خوبی پشت سر بذاره!  



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ توسط وفا

سلام. اینجا چه گرد و خاکی گرفته ها... بسوزه پدر بی وقتی!

آقا پسری ما تو این مدت سه سالگی رو پشت سر گذاشت و وارد چهار سالگی شد. همچنان شیطون بلا و قلدر و بسیار شیرین زبون تشریف دارن.

گوش شیطون کر, یه نموره داره قد میکشه و یه نموره تر داره وزن میگیره.

مهمترین  اتفاقای این روزهای گل پسری قلمبه سلمبه حرف زدن و سعی در تکرار جملات بزرگونه است.

دیشب اومده بود تو آشپزخونه و هی تو دست و پای من می پلکید. بهش میگم:

- پسرم برو توی هال پیش خواهری. مگه نگفتی میخوای نقاشی کنی. آشپزخونه که جای نقاشی کردن نیست!

- عَزَب (عجب) گِیِفتاری (گرفتاری)  سُدَما (شُدم ها). سِرا (چرا) نمیذاری به کارم برسم. لا الله! (منظورش همون لا اله الا الله بود!)

 

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٩/٢٦ توسط وفا

پسرک این روزهای ما اونقدر پرحرف شده که نگو... ماشالله یه لحظه هم از حرف زدن دست بر نمیداره...

خواهریش میگه: مامانی این داداشی مثل پیرزنا شده! خیلی پرحرفی میکنه!!!

خدا نکنه وقتی داره حرف میزنه سرت کمی به سمت دیگه ای بچرخه! با سرعت تمام چونه ت رو میگیره و سمت خودش برمیگردونه! کاری هم نداره که تو داری با یکی دیگه حرف میزنی یا تلفن دستته یا چی! فقط و فقط باید به ایشون گوش بدی...

دیشب موقع خواب داشتم براش کتاب میخوندم! یعنی هزار بار حرف منو قطع کرد تا حرف بزنه و نذاشت که درست و درمون کتاب رو براش بخونم! جالبه که حرفاش ربطی هم به موضوع داستان کتاب نداشت... هر چی اتفاق توی روز تو ذهنش بود رو میخواست اون موقع برام توضیح بده!

با خودم میگم: اونوقت اسم دخترا و خانوما تو زیاد حرف زدن بد دررفته!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٦/۱۸ توسط وفا

جواب آزمایش رو به دکتر نشون دادیم. خدا رو شکر گفت که این میزان کم خونی تو این سن بچه ها تقریبا شایعه و جای نگرانی نیست. اما برای بعد از تابستون براش شربت زینک تجویز کرد.

ماشالله شیطونی های این وروجک روز به روز بیشتر میشه و شاید همین شیطنتاست که نمیذاره وزن بگیره و همه ی کالری هاش رو میسوزونه... هنوزم وزنش 11200-11300 بالاتر نرفته. اما حساب داره قد میکشه.

دکترش که ازش راضی بود...

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٥/٦ توسط وفا

بار آخری که پسری رو برای چکاب پیش دکترش بردیم ازش خواستیم که به خاطر عدم وزنگیری مناسب - در 2 سال و 8 ماهگی فقط 11 کیلو وزن داره!- براش یه آزمایش تیروئید بنویسه.

آزمایش رو که انجام دادیم خوشبختانه از نظر تیروئید مشکلی نداره اما گلبولهای قرمز و هموگلوبینش از حد نرمال پائینتره.

هنوز جواب آزمایش رزو به دکترش نشون ندادیم جون مسافرته . اما این دلشوره دست از سرم برنمیداره!

حالا برای شنبه وقت گرفتم . توکل بر خدا...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٤/۱٢ توسط وفا

هفته پیش موقع حموم کردن گل پسری تصمیم گرفتم کمی موهاش رو کوتاه کنم. آخه خیلی فرفری و تو هم تو هم شده بود.

بعد از حموم هر کی ازش میپرسید موهات رو چیکار کردی می گفت:

موهام رو الموسی کردم!

منظورش سلمونی بود!!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۳/٢٢ توسط وفا

گل پسری پروژه از پوشک گرفتن رو به خوبی طی کرد. الان یه هفته است که این پروژه شروع شده و از شب سوم دیگه نذاشت که موقع خواب پوشکش کنم و تا صبح خشک خوابید...

البته چون عادت داره که نصف شب پا میشه و آب میخوره بعضی وقتا ممکنه که دم دمای صبح جیش کنه. اینه که هی پا میشم و چکش میکنم که یه وقت خیس نکرده باشه و سرما بخوره...

خلاصه که پسملی ما تو سن دو سال و شش ماه و 10 روزگی از پوشک گرفته شد. رکورد خواهریش دو سال و هفت ماهگی بود!

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/٢۱ توسط وفا

پسرک شیرین ما فردا دو سال و نیمه میشه...

پسرک خوردنی ما این روزها جمله سازی میکنه برات در حد تیم ملی منتها هنوز "شین" رو "سین" میگه !

فسقلی نیم وجبی ما بلاخره مرز وزن 11 کیلو رو رد کرد! 11200 گرم!

این روزها :

جمله مورد علاقه ش : من یه فکری دارم!

خوراکی مورد علاقه ش : شکلااااااااااااااات! (حتی گاهی روزی 20 تا!!!)

اسباب بازی مورد علاقه ش : موبااااااااااااااااایل!

کار مورد علاقه ش  : لجبازی!

آدم مورد علاقه ش : پرستارش!!

تفریح مورد علاقه ش : رفتن به پارک!

میوه مورد علاقه ش : خیار! (حتی گاهی روزی 10 تا!!!)

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/۸ توسط وفا

پسرک  تقریباً دو سال و نیمه ی ما  این روزها مظهر مخالفت و لجبازی شده. هر چیزی بهش بگی و یا ازش بخوای , دقیقا برعکسش رو انجام میده... نق نقو به تمام معنا... به هیچ عنوان هم از موضعش پایین نمیاد و گاهی برای برآورده شدن خواسته ش حاضره تا فردا صبح گریه کنه و هق هق کنه!

درجه حسادت ش به خواهریش دیگه به نقطه ی اوجش رسیده. مثلا دارم کتاب براشون میخونم, اگه دینا اون دور و برا باشه میشه دینا گوش نده! خوراکی براشون میارم میگه فقط به من بده! به دینا نده! با قلدری هر چه تمام تر هر اسباب بازی دست دینا باشه میخواد و از دستش میکشه. طفلی دخترکم خیلی مقاومت نمیکنه و بهش میده و بعدش میزنه زیر گریه.

سن 2- 3 سال اوج سن لجبازی بچه هاست. و پسرک خونه ما داره حسابی در این خصوص اسب ش رو می تازونه!

تا جایی که بشه اجازه نمی دم قلدری کنه و به خواهریش زور بگه. اما گاهی هم از خواهریش خواهش میکنم که به دل داداشی ش راه بره! خلاصه که بساطی داریم دیدنی! خدا رو شکر که دخملی این روزها خیلی خانوم شده و گاهی که دارم در مقابل لجبازی پسری مقاومت میکنم آروم میاد و در گوش م میگه: مامانی به خاطر من بهش بده! آخه بچه ست! بغل

اون پسرک مهربون و شیرین زبون چند ماه پیش فعلا تبدیل شده به بمب نق و درخواستای ریز و  درشت که گاهی از شدت این خرده فرمایشات دود از کله ت بلند میشه!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۱/٢٧ توسط وفا

این روزا پسر طلای ما به صورت خودجوش جیش ش رو اعلام میکنه. اما هنوز دلش میخواد توی پوشکش پی پی کنه.

اما این اعلام کردن جیش گاهی برامون کلافه کننده میشه. چون هر 10 دقیقه یه بار میگه: مامان من جیش دارم!

البته وقتی میبرمش دستشویی واقعا جیش میکنه اما انگار هنوز نمیتونه در حجم بیشتر جیشش رو نگه داره! اینه که ما هر 10 دقیقه باید پوشکش رو باز کنیم و بریم دستشویی و دوباره پوشک رو ببندیم! هنوز یه کم کار داره !

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ توسط وفا
درباره وبلاگ


Blog Skin