Lilypie Third Birthday tickers سو.ر.نا

سو.ر.نا
 
من یه همسر گل و مهربون و یه دختر ملوس متولد شهریور 86 دارم. اين وب رو وقتی دلمون می‌خواست ني‌ني دوم‌مون (سو.ر.نا) هم به جمع ما اضافه بشه درست كردم و در مورد خاطرات و تجربيات خودم در مورد فرزند دوم، دوران بارداري و انشالله روزهاي بعد از تولدش توش مي‌نويسم.

گل پسری پروژه از پوشک گرفتن رو به خوبی طی کرد. الان یه هفته است که این پروژه شروع شده و از شب سوم دیگه نذاشت که موقع خواب پوشکش کنم و تا صبح خشک خوابید...

البته چون عادت داره که نصف شب پا میشه و آب میخوره بعضی وقتا ممکنه که دم دمای صبح جیش کنه. اینه که هی پا میشم و چکش میکنم که یه وقت خیس نکرده باشه و سرما بخوره...

خلاصه که پسملی ما تو سن دو سال و شش ماه و 10 روزگی از پوشک گرفته شد. رکورد خواهریش دو سال و هفت ماهگی بود!

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/٢۱ توسط وفا

پسرک شیرین ما فردا دو سال و نیمه میشه...

پسرک خوردنی ما این روزها جمله سازی میکنه برات در حد تیم ملی منتها هنوز "شین" رو "سین" میگه !

فسقلی نیم وجبی ما بلاخره مرز وزن 11 کیلو رو رد کرد! 11200 گرم!

این روزها :

جمله مورد علاقه ش : من یه فکری دارم!

خوراکی مورد علاقه ش : شکلااااااااااااااات! (حتی گاهی روزی 20 تا!!!)

اسباب بازی مورد علاقه ش : موبااااااااااااااااایل!

کار مورد علاقه ش  : لجبازی!

آدم مورد علاقه ش : پرستارش!!

تفریح مورد علاقه ش : رفتن به پارک!

میوه مورد علاقه ش : خیار! (حتی گاهی روزی 10 تا!!!)

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/۸ توسط وفا

پسرک  تقریباً دو سال و نیمه ی ما  این روزها مظهر مخالفت و لجبازی شده. هر چیزی بهش بگی و یا ازش بخوای , دقیقا برعکسش رو انجام میده... نق نقو به تمام معنا... به هیچ عنوان هم از موضعش پایین نمیاد و گاهی برای برآورده شدن خواسته ش حاضره تا فردا صبح گریه کنه و هق هق کنه!

درجه حسادت ش به خواهریش دیگه به نقطه ی اوجش رسیده. مثلا دارم کتاب براشون میخونم, اگه دینا اون دور و برا باشه میشه دینا گوش نده! خوراکی براشون میارم میگه فقط به من بده! به دینا نده! با قلدری هر چه تمام تر هر اسباب بازی دست دینا باشه میخواد و از دستش میکشه. طفلی دخترکم خیلی مقاومت نمیکنه و بهش میده و بعدش میزنه زیر گریه.

سن 2- 3 سال اوج سن لجبازی بچه هاست. و پسرک خونه ما داره حسابی در این خصوص اسب ش رو می تازونه!

تا جایی که بشه اجازه نمی دم قلدری کنه و به خواهریش زور بگه. اما گاهی هم از خواهریش خواهش میکنم که به دل داداشی ش راه بره! خلاصه که بساطی داریم دیدنی! خدا رو شکر که دخملی این روزها خیلی خانوم شده و گاهی که دارم در مقابل لجبازی پسری مقاومت میکنم آروم میاد و در گوش م میگه: مامانی به خاطر من بهش بده! آخه بچه ست! بغل

اون پسرک مهربون و شیرین زبون چند ماه پیش فعلا تبدیل شده به بمب نق و درخواستای ریز و  درشت که گاهی از شدت این خرده فرمایشات دود از کله ت بلند میشه!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۱/٢٧ توسط وفا

این روزا پسر طلای ما به صورت خودجوش جیش ش رو اعلام میکنه. اما هنوز دلش میخواد توی پوشکش پی پی کنه.

اما این اعلام کردن جیش گاهی برامون کلافه کننده میشه. چون هر 10 دقیقه یه بار میگه: مامان من جیش دارم!

البته وقتی میبرمش دستشویی واقعا جیش میکنه اما انگار هنوز نمیتونه در حجم بیشتر جیشش رو نگه داره! اینه که ما هر 10 دقیقه باید پوشکش رو باز کنیم و بریم دستشویی و دوباره پوشک رو ببندیم! هنوز یه کم کار داره !

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ توسط وفا

سن دوسالگی اوج سن لجبازی های بچه هاست و ما هم از این قاعده مستثنی نیستسم. این روزها حسابی داریم با لجبازی های آقا پسری دست و پنچه نرم میکنیم. لج بازی از یه طرف و نق نقو شدن هم از طرف دیگه ...

البته آقا پسری دلبر ما چشمش که به مهمون یا آدمای جدید میافته همچنان همونقدر شیرین زبون و اجتماعی تشریف داره. حسابی خودش رو تو دل همه جا میکنه و انواع و اقسام  رفتارهای دلبرانه از خودش بروز میده. منتها با ما که تنها میشه لوس بازیش و نق نق و لجبازی ش گل میکنه. از همه بیشتر هم با من!

خدا نکنه خواهریش به یه اسباب بازی دست بزنه! اونم کلید میکنه که منم همون رو میخوام و جیغ و هوارش به هوا میره! دخملی یه کم باهاش کل کل میکنه اما طفلی زود کنار میکشه. البته گاهی هم مرغ هر دوشون یه پا داره و بساط جیغ و هوار هردوشون به پا میشه! اونوقته که منم دلم میخواد بیام وسط اتاق بشینم و همه ی موهام رو بکنم! اینجوری: کلافه

اینم خلاصه ای از احوالات این روزهای گل پسری شیطون بلای ما!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ توسط وفا

وروجک دو سال و یک ماهه ما دیگه مثل بلبل حرف میزنه! منتها این آقای بلبل کلمات رو با ادبیات و صداهای مخصوص خودش ادا می کنه!

اَلام... علک اَلام= سلام... علیک سلام

اوبی؟= خوبی؟

اونِنا= سورنا

ایکَسته= شکسته

میگام= میخوام!!!!

مِمیگام= نمی خوام!!!!

ایر= شیر

نینا= دینا

دَدِت ندُنه= دستت درد نکنه!

بود دُن= بوس کُن!

.

.

.

یه جمله کلیدی هم داره که موقع شادی, ناراحتی, سیری, گشنگی, هیجان, ترس و ... بیان میکنه! هنوزم که هنوزه رمز گشایی نشده:

نِ نِ نِ نِ نِ نِ دُلُستره!

یعنی باید وقتی این جمله را ادا میکنه باشین و بشنوین و جلوی خودتون رو بگیرید تا گاز گازیش نکنین!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٩/۱۱ توسط وفا

امروز روز پنچمی یه که پروزه از شیر گرفتن پسری رو کلید زدم!

البته الان مدتی یه که سو.رنا تو روز خیلی کمتر شیر میخورد. اما شبها همچنان شیر خوردنش به قوت خودش باقی بود!

با اتمام دو سالگی پسری دیگه وقتش بود که این مرحله هم به اتمام برسه...

سر دخملی از صبر زرد استفاده کردم و خوشبختانه دختری بدون مزه کردن فقط با دیدن سیاه شدن نوک سی. نه دیگه نخواست که بخوره و هر از گاهی میپرسید که به به هنوز اوفه؟

سر پسری به پیشنهاد پرستارش قرار شد به جای صبر زرد از ماتیک استفاده کنم و بگم که به به اوف شده! پیشنهاد خوبی بود و جواب داد! قیافه  به به به نظر اوف شده میاد و پد سی.نه رو حسابی رنگی میکنه و انگار که واقعا بلایی سر به به اومده!

شب اول سو.رنا انگار باهامون قهر کرده بود. سکووووووووووووت مطلق! یه کلمه حرف نمیزد. موقع خواب هم با بابائیش رفت تو اتاقش که بخوابه نگاهش رو به سقف دوخته بود و اصلا نگاه ش نکرد تا خوابش برد. اما نصف شب بیدار شد و زد زیر گریه ولی جالب بود که یادش مونده بود که به به اوفه و فقط بهانه می گرفت. تا سه شب همین بساط بیدار شدن تو نیمه شب و گریه و بهونه گیری به راه بود ولی خدا رو شکر الان دو شبه که خیلی بهتر میخوابه و وقتی بیدار میشه آب میخوره و دوباره میخوابه.

حال و روز خودم خیلی بهتر از زمانی یه که دخملی رو از شیر گرفته بودم. هم دردم کمتره و هم زودتر اون اوج فشار و پر شدن سی. نه رو پشت سر گذاشتم. اما هنوز سفتند و تخلیه نشدند. حال روحی هم خوبه. و خدا رو شکر مثل سر دخملی روحی اذیت نشدم!

بابای بچه ها به شوخی میگه: دیگه دستت راه افتاده ها! ببین سر سومی دیگه چقدر راحتر بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!شیطان!!!!!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/٢۱ توسط وفا

دو سال پیش در چنین روزی خداوند نعمت رو بر من تمام کرد و برای بار دوم منو لایق مادری دونست...

دو سال پیش در چنین روزی گل پسر شیرین زبون و مهربون و دوست داشتنی من به جمع خانواده سه نفره مون اضافه شد و ما رو بیش از پیش خوشبخت کرد...

دو سال پیش در چنین روزی مهربون ترین پسر دنیا رو خدا به من داد...

دو سال پیش در چنین روزی سورنای من به دنیا اومد...

شیرین من!

عزیز دل مادر!

تولدت مبارک...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/٩ توسط وفا

سلام سلام!

پسر بلای خونه ما این روزا کلی زبون باز کرده و به راحتی جمله میگه... اونقدر هم بامزه و خوردنی کلمات رو ادا میکنه که دلت میخواد تا ابد همین مدلی حرف بزنه!!!!!

طفلی سر دندون درآوردن – اونم از نوع آسیا- خیلی اذیت شد. یه تیکه از گوشت لثه ش روی دندون باقی مونده بود و مثل گوشت اضافه هی زیر لثه ش میاومد و کلافه ش کرده بود. هر بار که حواسش به این گوشت اضافه جلب میشد با هر فشاری دهنش پر خون میشد و کاری هم از دست مون بر نمی اومد. بابائیش رفت داروخونه و براش پماد بی حس کننده خرید ولی خوشبختانه قبل از استفاده خود به خود مشکل برطرف شد.

دندوناش انگار با هم مسابقه گذاشتند. یه دفعه همه با هم هوس جوونه زدن کردند.

تقریبا 2 هفته دیگه گل پسری 2 ساله میشه...

راستی بلاخره وزنش دو رقمی شد! 10 کیلو!!!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٧/٢٢ توسط وفا

اوه اوه! پست قبلی چقدر قدیمیه!

اینو بذارین پای بی اینترنتی و مشغله زیاد!

جونم براتون بگه از هنرنمایی های آقا پسر ما در این روزها که کمتر از 2 ماه به دو سالگیش مونده!

پیشرفت ش توی گفتن کلمات و اسامی خیلی چشمگیر شده و تقریبا هر کلمه ای رو که بهش بگی تکرار میکنه... اسم اشیاء رو بهش بگی نشون میده... منظورش رو کاملا بهمون میفهمونه و کلمات رو درست و به جا استفاده میکنه: دست, پا, میوه, چایی, دائی, عمه, عمو و ...

جالبه که این روزها با یه لحن هیجان زده و با خنده یه سری کلمه ی مبهم رو تکرار میکنه انگار داره چیزی رو برات تعریف میکنه. ما هم باهاش همراه میشیم و هیجان موضوع رو بیشتر میکنیم و میگیم: خوب! خوب! راست میگی؟! چه جالب!

همچنان وزنش هنوز به 10 کیلو نرسیده! تازه هفته پیش سرما خورده بود و دوباره یه 300 گرم هم کم کرد!

روابط ش با خواهریش خوبه و میشه گفت که برای خواهریش قلدری هم میکنه...

دندوناش هم همون 8 تاست!

اینم پسر بلا و دختر طلای ما



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱۸ توسط وفا
درباره وبلاگ


Blog Skin